آرادآراد، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 1 روز سن داره

آراد قلب مامانی

گشت و گذار و غیرت

سلام میوه دلم                                                                             امیدوارم همیشه خوب باشی و شاد                     ...
7 تير 1390

شعراي گلم

شيرين كاري جديدي كه تازه رو كردي اينه كه   ما هر شعري رو كه برات ميخونديم پسر نازم از بر ميكردي   ما اولش رو ميگيم و قند عسل بقيش رو وقتي اون زمونايي كه بچه نداشتم يكي بچش چيزي ياد ميگرفت من كلي تعجب از اين ميكردم كه طرف چه زبله و چجوري خونواده اينارو ياد بچه داده؟    اما ميبينم چقدر راحت بچه ها همه چي رو ياد ميگيرن!!!!  پس بايد آدم بزرگا كلي متوجه رفتاراشون باشن تا بچه سالم تربيت كنن   شعراي گلم   ي توپ دارم ______________ didilye البته دستات رو تو هوا خيلي قشنگ ميچرخوني __________ سرخ و سفي...
7 تير 1390

سورتمه

        از بالای کوه شهر و دریا زیر پاتن خیلی قشنگه پسر گل مامی خوبی؟                                          جمعه با بابایی بردیمت سورتمه سواری آخه بابایی بهت قول داده بود.وقتی که خیلی شلوغ باشه بابایی تو صف میمونه تا حقی مثلا ضایع نشه.مگه تو صف میدونی چیه؟ انقدر برات توضیح دادم تا خسته شدم .بالاخره سوار شدین کلی دوستای بابا باهات حا...
7 تير 1390

پیاده روی اقا اراد

سلام عزیزم بعد از چند روز تاخیر اومدم .کلی خاطره دارم ولی گفتنی نیستن البته جالب نیستن که برات بگم یک ماهه خوب غذا نمیخوری با کلی خواهش تمنا یک قاشق بیشتر نمیخوری دو روزه وقتی حاج مامان  با دوستاش میره پیاده روی منم به همرام شما میریم دردر کلی راه میری البته خودم خیلی خسته میشم ولی تا هوا شرجی نشده و میتونم بغلت کنم میبرمت بعد  از اینکه میایم خونه کلی غذاهایی رو که حتی لب نمیزدی با کلی تعریف و تمجید و به به گویان میخوری و سیری ناپذیر شدی بالاخره قلقت رو پیدا کردم وروجکم  شما باید تخلیه ی انرزی بشی نی نی ناز من کلی ادا در میاری تو هر مغازه سرت رو میکنی و شیرین کاری میکنی تازه ع...
7 تير 1390

عبرت

عزیزم :"لطفا مثل این حیوان و امثال ان یعنی خر و اسب نباش نجیب باش  نجابت داشته باش اگه مثل اون باشی هیچ فرقی با حیوان نخواهی داشت و هیچ جایگاهی در اجتماع ببرایت وجود ندارد عاقل باش و دانا                               توانا بود هر که دانا بود ...
7 تير 1390

کمک دوس جونا

سلام ني ني بزرگ من. امروز خيلي از دستت ناراحت شدم چون مامان گفت بريم ناهار خونشون و ما هم رفتيم اما شما گرسنه موندي و جز شيطنت با بابايي كاري نكردي منم خيلي ناراحت شدم چون ميدونستم خيلي گرسنته و ميخواستم با اجبار كه ميدونم كار بديه بهت غذا بدم  اما شما دهنت رو قفل كردي و هر چي گذاشتم دهنت پرت كردي بيرون منم خيلي ناراحت و عصباني شدم و يدونه كوچولو روي پا ت زدم شايد بترسي و ي لقمه بخوري ولي اونقدر گريه كردي كه انگار زير مشت و لگد رفتي و مامان و بابا هر چي بارشون بود نثارم كردن و من خيلي از كرده ي خودم پشيمون شدم اخه ماماني از بعد عيد اصلا غذا نميخوري و حدود 4 كيلو لاغر شدي   منم مامانم ديگه از عقب افتادنت ميترسم . ميترسم ...
7 تير 1390

سفر انزلي

  امروز رفته بوديم انزلي  ي گردش 3 نفره  آتيش سوزوندما  با شيرين بازيهام روز جمعه بود نهار دعوت بودی منزل کربلایی اقای معززی . از فامیلای باباست . تو باغشون برا هر نوش ی درخت لیمو به نام نوه هاش کاشته یکیشم به اسم اراد کاشته . اخه ما رو خیلی دوست داره ... بعد که اومدیم خونه به بابایی گفتیم ما رو ببر  بلوار بندر انزلی. ساعت ١٥ بود رفتیم ١ ساعته رسیدیم من بلوار رو خیلی دوست دارم خیییییییلی با صفاست و بافت قدیمیش با ادمای قدیمیش من رو یاد ایامی که اصلا ندیدیم میندازه . بافت شاهنشاهیش بعد از ٣٠ و خورده ای سال حفظ شده خلاصه ی عده از پیر مردا نشسته بودن و اه میکشیدن و گیلکی ی چیزایی بهم میگفتن م...
7 تير 1390

بازي تو خونه دايي

ديروز مبارك باد رفته بوديم خونه دايي و زندايي جون. آبجي زندايي هم اونجا بودن  .مليكا و محمد هم بودن اما ايليا نبود خيلي ناراحت شدم اخه با اون بيشتر دوستم  كلي با پاكي خاله بازي كردم نميذاشتم خواهر زاده هاش نزديكش بيان همش من بغلش بودم چون مهربونه و دوسش دارم و از اونجايي كه يدونه خاله هم ندارم شده اصلا خاله خودمه   حالا هر كي هر چي دلش ميخواد بگه!!!!! برام شعر اقا پليس ميخونه  شبا كه ما ميخوابيم اقا پليسه بيداره هااااااااااااااااا ...... اون و ميخونه   اخه خيييييييييييييييييلي مهربونههههههههههههه     منم دعا ميكنم فوقش رو جاي خوب قبول شه مامانم هم ...
7 تير 1390